شکيبا پيروزى را از کف ندهد اگر چه روزگارانى بر او بگذرد . [نهج البلاغه]
روايت
هنوز فريادنسلي که با خميني(ره) زنده شد، با خميني زيست و با خميني نهال انقلاب را به جان خويش پرورد از ديوارهاي شهر، از کوچه ها، حجله ها و گلدان ها جاري است.جان جهان با خون شهيدان است که مي تپد و بسيج همان شجره طيبه اي است که در سايه اش ميهن آرميد و برشاخه هايش مرغ آزادگي آشيانه گرفت.

خاک گواه ماست و گواه نسلي که با خميني سربلند شد.اگر اين نسل نبود، اينک شانه هاي ميهن از هميشه تاريخ سرافکنده تر بود.جاودانه باد ياد خميني که عشق به او عشق به همه خوبي هاست.کلمات چگونه حقيقتي را که در فضاي آسماني جبهه ها جاري بود و بدان روح مي بخشيد توصيف کنند؟

 



 

تصاويز نيز عاجزند! تصاوير تنها گوشه اي کوچک از اوقات حيات واقعي رزمندگان را نشان مي دهند. دلاورمرداني که ازهرسوي به جبهه ها سرازير شدند تا از حقانيت انقلاب درمقابل کذب کفر دفاع کنند. آنان تحصيل کار و آسايش زندگي را رهاکردند تا خاک جبهه را که بوي کربلا از آن به مشام مي رسيد سرمه چشم سازند.در دل آنان داغي نهفته بود که شعله آن را حضرت اباعبدالله عليه السلام در سال شصت و يک هجري برافروخت، اگر چشم هاي ما آن را درنيابند و سرخي لاله هاي شکفته را نشان آن نبينند. اين تصاوير چگونه مي توانند سوزش آن داغ را نشان دهند.

زمان شهادت خواهدداد که جوانان ما عصري را بنيادنهادند که خميني(ره) طلايه دار آن بود. عصري که مرگ مسخر ايمان شد و همان گونه که روز عاشورا امام شهيدان مرگ را برگزيد تا اسلام جاودانه بماند. جوانان ما مرگ را برگزيدند تا انقلاب زنده بماند و نور اسلام متجلي شود.

و تو مي داني. از هردل که ترس از مرگ بگريزد شجاعت و عشق درآن جايگزين خواهدشد. اين بزرگ ترين سلاح رزمندگان ماست که دست دشمن از آن تهي است.

ببين که چگونه فراز و فرود تاريخ در زمانه ما نقش مي بندد. سال هاي دفاع مقدس لمحه اي بود از چراغ هستي که جهان تيره ما را روشني بخشيد و درهاي آسمان به روي زمينيان گشوده شد و فوج فوج مردان مرد و جوانان مسلمان، خاک جبهه را با حضور خويش کيميا کردند و هرکه بدانجا رسيد جواهر وجود را دريافت.

زندگي و مرگ توأمان معنا مي يابند؛ زندگي براي مرگ است و مرگ، اگر در راه خدا باشد، سروري جاودانه خواهدماند.

تصاوير آيه هايي خاموش هستند. چشم هاي تو اگر صداي باطني آنها را دريابد، خواهي دانست که دشمن در پشت سلاح هاي مخرب، آتشين و ميکروبي، خود را نهان کرد ورزمندگان ما خود را در آينه اي از ايمان زلال جاري ساختند. کيست که نداند در مقابل حملات سنگين تنها اراده خداوند و ايمان به او بود که سنگر واقعي رزمندگان ما را مي ساخت. هيچ چيز از مشيت ازلي او خارج نيست و رزمندگان ما بهتر از هر پير عارفي اين را مي دانستند و بدان باور داشتند.

دشمن نمي دانست که جان رزمندگان ما از نوري که خاموش نمي شود روشني گرفته است. رزمنده پروانه اي است که در هواي سوختن پر به آتش مي گشايد و چه باک اگر اين آتش به جان همه عاشقان شعله زند؟ جبهه کوي عاشقان بود و وعده گاه هر که جرعه اي از جام عشقي چشيد. هر که عاشق بود به جبهه روي آورد. خاک جبهه خاک عاشق بود و امروز که سال ها از خاتمه جنگ مي گذرد، شايد تنها به مددکلماتي که از زبان خاموش عکس ها شنيده مي شود آن را دريابيم. اگر چه هنوز جبهه اي به وسعت همه مرزهاي پيدا و ناپيدا و جنگي به همان وسعت در زير پوست زمزمه هاي دوستي جريان دارد. و چه باک؟ تا سخن از عاشقي هست. مجنون سر به بيابان مي نهد. مجنون نيز آرامش خود را در بيابان و به دور از قبيله يافت. اگر چه او خود قبيله اي شد.

چه مجنون هايي که آتش عشقي در سينه داشتند که عشق ليلي جز پرتوي ناچيز از آن نبود. جبهه جاي عاشقي بود و حضور عاشقان از خاک آنجا گلشني بهشتي ساخت. عطر بهشت هنوز در جبهه ها مي وزد و هنوز در مناطقي از جنوب و غرب ايران نوحه باد و مويه درختان در رساي بسيجيان شهيد و مرداني که ذره ذره خاک به خون آنان تبرک يافت، به گوش مي رسد.

در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل، تاريخ جنگ هاي پر عظمت صدر اسلام احيا شد، همچنان که اعتقاد به پيروزي و ايمان راسخ به قدرت لايزال الهي و ياري خداوند، جنگجويان مسلمان صدر اسلام را باوجود عده قليل بردشمن کثير پيروز ساخت. در جبهه هاي حق هر گلوله اي که با ذکر «ياحسين» از دهانه تنفگ خارج مي شد، تمثيل همان سنگ ريزه اي بود که ابابيل به فرمان حق بر سپاهيان ابرهه فرو افکندند. و اگر خوب بنگري، اين معجزه مکرر را به سادگي درخواهي يافت.

کدام سلاح جز ايمان در برابر سيل تجهيزاتي که دشمن بدان متکي بود، ايستادگي مي توانست کرد؟ دشمنان ما دانستند که در مقابل ايمان رزمندگان اسلام سلاح هايشان شمشير کهنه اي است که به ضربتي در هم خواهد شکست. سلام بر ايمان مردان مبارز! ذوالفقار علي عليه السلام از ايمان او آب خورده بود.

نسل ما از خون حسين عليه السلام جوشيده است و هرگز از جوشش نخواهدايستاد و جان حقيقت جهان در همين نسل است که مي تپد. نسلي که با بسيج معنا يافت و در بسيج شکفته شد. در نگاه بسيجيان صميميتي است که همان رمز جاودانگي است. جهان از نام همين جوانان روستايي و شهري، دانش آموز، دانشجو، طلبه و کارگر است که معنا مي يابد، اگر نه همه چيز تکرار بيهوده و بي معنايي است که جز ملال حاصلي ندارد. جسم هايي زمخت براي مواجهه با شدايد و جان هايي لطيف آماده رفتن به آسمان. معناي کامل جسم و جان که وقتي با يکديگر هماهنگ مي شوند حقيقت جهان را به زيبايي نشان مي دهند و بسيجيان همانا بسيار جنگجويانند و بسيار پايداري کنندگان. لحظه حضور در جبهه همان لحظات کربلايي است و تو مي داني جز دل شب و اوقات تنهايي هيچ کس ندانست که آنان رازهاي مگوي خود را چگونه با خداي خويش بازگفتند.

ني زارهاي هور الهويزه، آب راهه هاي پيچ در پيچ و باران که قطره قطره آن از هر گوشه آسمان عالم گرد آمده است رازهايي در خود دارند که تنها شاهدان روزهاي نبرد از آن باخبرند. ميان زمين و آسمان رازي است؛ ميان خاک و آب رازي است؛ و ميان جهان و بسيجيان رازي است... و در حرف هاي ناگفته و صداي خاموش تصاوير رازي است. آيا در اين تصاوير کسي با تو سخن نمي گويد؟مادران همواره مي دانستند که شايد لحظات خداحافظي روز اعزام، لحظات آخرين ديدار باشد، باوجود اين در بازگردانيدن امانت الهي که فرزند آنان است، هيچ گاه کوتاهي نکردند. گويي مادران رزمندگان صداي ياري خواستن حسين عليه السلام را شنيده اند و فرزندانشان را به سوي سرزمين پر بلا راهي مي کنند: «خداحافظ فرزندم! من از براي چنين روزي پروردمت. درد فراق تو نه سنگين تر از داغي است که اينک پانزده قرن است بر دل ماست.»

کربلا سرزميني است که خون شهيد ما را به آنجا مي خواند و قبر هر شهيد گوشه اي از خاک کربلاست. هرگاه به مزار شهيدمي روي. زيارت عاشورا بخوان! به تصاوير بنگر! خاک شهيد خاک کربلاست؛ تمثيلي از سرزمين عهدازلي که ما را به خويشتن خود مي خواند. همچنان که مسجد جامع خرمشهر ما را به خود مي خواند.

 


مسجد جامع خرمشهر همان گنبدي است که انسان بر فراز آن بال هاي خود را باز مي يابد. همان منزلي قدسي است که ارواح طيبه شهدا از بام آن به معراج رفتند. مسجد جامع قلب خرمشهر است. قلب خونين شهر آنگاه که دشمن جسم شهر را به گلوله و آتش کينه سوخت. قلب خونين شهر همان مأذنه اي است که صداي اذان آن هيچگاه قطع نشد. همواره پرنده اي درآنجا مي خواند. جايي که حرم خداست و هرکه بدان داخل شود گويي به مرز عالم راه يافته است. فتح خرمشهر در وجود مسجد جامع تمثل مي يابد و استقامت و شهادت و همه چيز ديگر... و پس از آن سوم خرداد در تاريخ سرزمين ما جاودانه ماند.



خرمشهر شهري است که با خون شهيدان خرم گشته است. دروازه اي است از خاک به آسمان. شهر من!

روزگاري بر تو جفارفت و مگر بي ياد شهدا در تو معنايي يافت مي شود؟ شهرها به انسان ها زنده اند و به انسان ها شرافت مي يابند و تو شهر من، همواره زنده اي. که شهيدانت زنده اند! و تو شرافت نام شهري. چرا که ساکنانت جز در شرف نزيستند. تو اينک در آغوش ميهني. اينک تو را اي خاک مقدس توتياي چشمانمان خواهيم کرد، باشد که شعاع نوري که به جان رزمندگان تابيد. ديدگانمان را روشن سازد.

عشق به تو، يا حسين، قوت قلب رزمندگان است! و چگونه اين تصاوير همه آنچه را که مي بايد گفت مي توانند نشان دهند؟ تصاوير بخشي کوچک از حقيقتي بزرگ هستند و عالم رزمندگان ما همان عالم معنايي است که در وصف نيايد. هر ذره از خاک دشت هاي جنگ ديده غرب و جنوب ايران شهادت مي دهد که از پس پانزده قرن جوانان ايران نداي هل من ناصر ينصرني حسين عليه السلام را پاسخ گفتند. همچون دانه اي که سرانجام از دل خاک خواهدرست فرياد ياري خواهي عاشورا را درخاک قلب ها نهفته است و طنين آن به گوش مشتاقان شنيدنش خواهدرسيد.متجاوزين اگرچه خانه هاي ما را ويران کردند، فرزندان ما را آواره، پدران و مادران ما را شهيد، اما همچنان مانديم. همچنان که آن تاريخ نگار نوشته بود، پس از يورش مغولان، شهرها چنان ويران شدند که گويي خطوط نوشته از لوح کاغذ پاک شده باشند. مقاومت ملت ما ريشه در تاريخ و اعتقاد آنان دارد. وقتي جز از خدا نترسند. هيچ دشمني بر آنان غلبه نخواهد کرد. مرگ و زندگي آنان در راه خداست و هر دو چون با ايمان و اعتقاد همراه باشند، به خدا خواهند رسيد. در اين صورت چه باک از بمب و آتش و چه باک از شهادت؟ شهادت طريق مردان خداست!

اسلام پيروز است و شکست در آن راه ندارد. در همه تاريخ اين حسين عليه السلام است که پيروز بوده و اين اوست که قلبها را فتح کرده است. نداي ياري خواهي حسين (ع)، اگر خوب گوش بسپاري و دل فرا شنيدن آن مهيا کني، در همه لحظات زمان جاري است و از هر نژاد و قوم و قبيله اي باشي، آن را خواهي شنيد. نداي عاشورا همان بانگي است که تارخ و سرگذشت انسان با آن معنا مي شود. اين صدا در زمزمه درختان و برگهاي بازي گر، در آواز آب، در ترانه خواني پرندگان و غرش طوفان، در رعد، در تابش آفتاب، در مويه هاي شبانه و در طنين گلوله هاي بسيجيان و در تشهدي که شهيد مي گويد، شنيده مي شود. تنها کافي است که دل فراچنگ بسپاري و آنگاه خواهي شنيد «يا حسين (ع)...» و حسين جز براي ياري دين خدا قيام نکرد.

بسيجيان عاشق کربلايند و کربلا مقصد حسين (ع) است. بسيجيان عاشق ولايتند و ولايت حب حسين (ع) است و بي عشق به ولايت مگر مي توان عاشق مهدي شد؟ تاريخ به سوي حقيقتي که خداوند مقدر کرده است، سير خواهد داشت و مشيت الهي پيروزي کساني است که در اين راه گام نهاده اند. شعري بايد سرود و اين شعر جز در نگاه صميمانه بسيجيان متحقق نخواهد شد.

خميني (ره)، پير جماران، در قلب بسيجيان جاي دارد و در باغچه ياد و خاطره همه ايرانيان و امروز خلف صالح او حضور دائم آن پير را در فضاي ميهن مي پراکند. دل حريم خداست و بسيجيان در دل خود عشق به خميني را که عشق به همه خوبي هاست براي هميشه جاي داده اند.

*

زمان مي گذرد و زمين برگ هاي فروافتاده را در خود نهان خواهدکرد. همچون گل هاي عزيزي که در آن خفته اند. روزي باد خواهدوزيد و باران کام تشنه جهان را سيراب خواهدکرد. درختان سبز خواهندشد و جهان به روي خستگان لبخند خواهدزد.

لحظه اي ما را بخوان، اي عشق!

زمين! اندکي پناه ما باش!

و اي خاک ما را جايي ببر که آسمان از آنجا شروع مي شود.

هرجا که بوي شهيد مي آيد، لاله ها سرخم مي کنند و شمعي راه تاريخ را روشن مي کند تا کودکان فرياد پدران شهيد خود را به فرزندان آيندگان بسپرند.

قسم به خاک، به آفتاب و به آب!

و قسم به نام رزمندگان. اگر نيک بنگري در هر ذره خاک ميهن خورشيدي از خون شهيد مي درخشد، از آنگونه که در ظهر عاشورا به فراز نيزه ها تابيد.

به نام گل ها، به نام مرداني که در مقابل دشمن ايستاده اند و به نام کودکاني که عکس پدران شهيد را به حجله گاه خاطرات خود آويختند، به نام برادراني که سلاح برادران شهيدشان را نخواستند که برزمين بماند؛ به نام مادران، همسران و خواهران شهدا و تو مي داني کدام مادران، کدام همسران و کدام خواهران؟ هم آنان که با مادر همه شهيدان عهد بستند و به نام عصري که خميني(ره) آغازگر آن بود قسم که تاريخ در جبهه هاي ما به باطن حقيقي خود متصل شد و راه انبيا و خاطره هابيل و ابراهيم و حسين ذبيح الله تا روزگار ما ادامه يافت. زمين آتش خاموشي است که هيمه زندگي جوانان عصر انقلاب اسلامي آن را برافروخت و انتظار ستاره گم شده اي است که چشمان ما همواره در آرزوي ديدار مجددش دويده است. اي عاشقان! انتظار سرانجام به پايان خواهدرسيد. رگ هاي خشک اين سرزمين فراموش شده را خون شهيدان جان خواهدبخشيد. نه عجب اگر خاک را خاموش مي يابي که حسرت و داغ جوانان زبان او را بريده است وگرنه از گوهرهاي نهفته در سينه اش رازهايي دارد که مپرس و اينک شهيد اگر نباشد، تاريخ کالبد بي جاني خواهدبود. او عندربهم يرزقون است. واسطه اي که جهان خاکي و عالم ملکوت را به يکديگر پيوند مي دهد. تنها در امتحانات بزرگ است که خداوند بندگان صالح خود را برمي گزيند و آنان را به لقاي خود مي خواند. در اين امتحان سرو جان را نتوان گفت که مقداري هست. در اين بازار دلبري و دلستاني، شهيد پروانه اي است که تنها نور را مي بيند و خود را فراموش مي کند. هم در اين صورت است که به وصال مي رسد، مي سوزد و نور مي شود. يا نورالنور.

بياد فرماندهانم شهيدان سردار فتورچي.سردار قنبرلو.سردارحنيف.سردارغروبي.وهمرزمانم شهيدان پوريوسف.نيکفام.اقا يارلو و... 

در شب سياه تاريخ وقتي کوکب هدايت مي درخشد تنها چشم هايي تلألو آن را خواهندديد که خود از جنس کوکب باشند. اگر نه گم کردگان راه مقصود چه بسيارند و تنها خداست که هر که را بخواهد برگزيند و هر که را به کمند محبت دچار کند از همه بندها برهاند و از خويشتن هم. اين چنين است که پروانه مجذوب نور است.اگر در هنگامه بهار بيابانهاي خشک را پرطراوت و پر از شقايق مي بيني، نشان همان خوني است که زمين با آن برکت يافت و تطهير شد. اينک در ميهن ما هرگل يادشهيدي را زنده مي کند. درود برشهيدان که مظلوميت خود را از آقايشان به ميراث برده اند. همچنان که مردانگي، شرافت و شجاعت خود را. تا در اين سياره کساني مرگ را به جان مي خرند و خداي را در دل زنده نگه داشته اند، شيطان برملک زمين مسلط نخواهدشد. خداوند شهيد را حجت خود برزمين نهاد و زمين هميشه از آن خداست


 



::: چهارشنبه 7/1/1387::: ساعت 10:46 صبح


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

>> بازديدهاي وبلاگ <<
بازديد امروز: 2
بازديد ديروز: 3
کل بازديد :607

>> درباره خودم <<

>>آرشيو شده ها<<

>>اشتراک در خبرنامه<<

نام:

ايميل:

 

>>طراح قالب<<