شهيد ستاري
فرمانده نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي
زندگينامه شهيد از زبان خودش:
پدرم اهل « سميرم »دراستان« اصفهان »بود . در همان جا دروس مکتبخانه را به اتمام رساند و در کسوت درويشان درآمد . شانزده ساله بوده که دست به يک سلسله سفرهاي طولاني ميزند . او سفرهايش را با اسب يا پاي پياده انجام ميداده و اکثر نقاط ايران ، عراق ، شامات ، مکه و مدينه را زير پا گذاشته بود و بعد خاطرات خود را در قالب يک سفرنامه به رشته تحرير درآورده است .ايشان طبع شعر هم داشته و اشعار زيادي گفته است که ديوانش به چاپ نرسيده ؛ اما کتاب شعري از او در دهه 1330 به نام « ماتمکدة عشاق » منتشر شده که از ابتدا تا انتها در مدح و منقبت ائمه اطهار (ع) بخصوص در رثاي حضرت امام حسين (ع) و شهداي کربلا سروده شده است . البته کار وي از نظر ادبي در رده بالايي نبوده و خود نيز در کتابش به اين مسئله اشاره کرده و مينويسد:پدرم پس از سفر به نقاط مختلف ، سرانجام در منطقهاي به نام « باغ خواص » ساکن شده و مورد توجه مردم قرار ميگيرد . مردم براي همه کارهايشان به او مراجعه مي کردند ؛ براي ساختن خانه ، راهاندازي عروسيها ، برپايي عزاداريها ، برنامههاي محرم ، رمضان و … پدرم برايشان هم نوحه ميخواند و هم روضه . خلاصه در غم و شادي آنها شرکت ميکرد.اهالي باغ خواص در مسائل ديني و مذهبي بسيار قوي و ريشه دارهستند . هميشه ، شيعه محکمي بوده و بسان يک دژ مستحکم در دل کوير عمل کردهانديکي باغ خواص» ، مرقد امامزادهاي مشهور به « شاهزاده ابراهيم » قرار دارد که مورد توجه اهالي روستاهاي اطراف ميباشد . پدرم وقتي در باغ خواص ساکن ميشود . مانند بقيه اهالي ، به طور مرتب به زيارت شاهزاده ابراهيم ميرود.در آن زمان ، بقعة امامزاده ، بسيار کوچک و بيرونق بوده و يک متولي پير ، امور آنجا را اداره ميکرده است . در کنار آن نيز ، چشمه آبي جاري بوده که زميني به مساحت تقريبي صد متر مربع را با آن آبياري ميکردهاند . به همين خاطر در جوار اين امامزاده علفزار و چمنزاري کوچک ايجاد شده بود و پس از چمنزار کوير شروع ميشد . پدرم منطقه را ميپسندد و ميگويد : « بايد به خاطر وجود مرقد امامزاده ابراهيم ، اين جا را آباد کرد . » بنابراين به دنبال صاحب آن محل ميگردد ؛ از سياه کوه تا حوض سلطان شروع به جست و جو ميکند و تا نزديکي قم پيش ميرود . همه جا را ميگردد تا بالاخره ، صاحب آنجا را پيدا ميکند ؛ او پيرمردي وارسته به نام « مهندس انصاري » بوده که جزو اولين دانشجوياني بوده که به اروپا رفته و مهندس شده بود . سنش از هشتاد گذشته بود و يک حال خاصي داشته است از اينکه مالک يک منطقه بوده احساس برتري و غرور نميکرده است . در منطقه زمينهاي فراواني داشته . پدرم مباشر او ميشود ، خيلي با هم دمساز بودند.پس از آن ، پدرم طراحي و ساخت يک روستا را در کنار امامزاده ابراهيم آغاز ميکند . روستايي که هنوز هم در نزديکي قرچک ورامين وجود دارد . نقشه آنجا را خودش ميکشد . بهترين و پهنترين خيابانها را در آنجا طراحي ميکند . بعد شروع ميکند به جمع کردن افراد مختلف براي سکونت در آنجا . آدمها را از مستضعفترين اهالي بخش انتخاب ميکند ؛ آدمهاي بيچارهاي که دستشان از همه جا کوتاه بوده است . حتي خانوادههايي بودند که اصطلاحاً به آنها « خاکسترنشين » ميگفتند . پدرم آنها را نيز به روستاي تازه تأسيس ميآورد و برايشان امکان زندگي فراهم ميسازد . خودشان هميشه ميگفتند : « حاجي ما را زنده کرد ! »پدرم تصميم ميگيرد ؛ روستاي جديد را از بيرون بينياز سازد . براي اين منظور ، صاحبان حرف مختلف را انتخاب و به آنجا دعوت ميکند .مثلاً براي اينکه يک مغازه در آنجا باشد ، خانوادهاي را از باغ خاص ميآورد ، و يا براي ساختن بناها و خانههاي مردم ، خانوادهاي را از کاشان که در کار بنايي تخصص داشتند ، به آنجا دعوت ميکند . نجار ، باغبان و تعدادي کشاورز ، بقيه اهالي روستا بودند که هر کدام از جاهاي مختلف به آنجا ميآيند . بعضي از آنها از اصفهان ميآيند . اصفهانيها در چينه کشيدن ، کويرزدايي و مبارزه با نمکزار متخصص بودند . بعد ، پدرم به فکر ميافتد که چشمه امامزاده ابراهيم را به قنات تبديل کند و يک خانوار از کرمان و يک خانوار هم از اصفهان که مقني و زمين شناس بودند ، پيدا ميکند و به آنجا ميآورد . قناتي که اينها احداث کرده بودند ، آب فراواني داشت و زمينهاي زيادي را زير کشت ميبرد.خلاصه ، بعد از جمع کردن افراد مختلف ، ساختن خانه را شروع ميکند ؛ خانههايي در يک اندازه و بزرگ ؛ براي اينکه بچههاي خانوادهها هم ، بعداً بتوانند در همان جا سکونت داشته باشند.آن خانهها داراي باغچههاي بزرگ ، به مساحت حدود يک هکتار بودند . انتخاب درخت براي کاشتن در باغچهها نيز با پدرم بود . او ريشه درخت مو را از شهريار ، نهال انار را از ساوه و … ميآورد . خلاصه همه کارهاي آنجا تحت نظارت او انجام ميگرفت تا اينکه روستا کم کم شکل ميگيرد و اسمش را « ولي آباد » ميگذارد . تا اين جا را من خودم به ياد ندارم و از خانوادهام شنيدهام ، اما از سه چهار سالگي به بعد ، خاطرات خودم است که به يادم مانده است .در گذشته براي شخم زدن از گاو استفاده ميشد . براي همين منظور ، پدرم سي گوسالة کوچک هم سن و سال – نميدانم از کجا – خريداري و جمع کرده بود . خوب به ياد دارم ، برادرم اينها راميچراند . گوسالهها کم کم به گاوهاي نر قوي هيکل تبديل شدند و پدرم آنها را بين خانوادهها تقسيم کرد . اگر کسي حتي چهار پسر رشيد و خيلي خوب داشت ، پدرم چهارتا گاو به او ميداد تا اين پسرها همانجا بمانند ، زراعت بکنند و از روستا نروند.
گاوها به تدريج زياد شدند و به هر پسري که بزرگ ميشد ، يک رأس گاو ميداد تا کار کند ، اما به شش پسر خود فقط دو رأس داد ؛ يکي به من و برادر تنيام و يک رأس هم به دو برادر ناتنيام . دو برادر ديگرم را ميگفت ؛ اهل کشاورزي نيستند بروند سراغ کارهاي ديگر ، مثلاً ميرزابنويسي به آنها ياد ميداد . يکي از برادرانم خيلي رشيد و قوي بود ، يک اسب براي او خريده بود و او را دشتبان کرده بود ، ميرفت بازرسي ميکرد . به ياد دارم بعضي وقتها ، نيمههاي شب ، برادرم را بيدار ميکرد و ميگفت : « تو چه جور دشتباني هستي ؟ پا شو برو ببين چه خبر است ! » بيرونش ميکرد که برود زمينها را بازرسي کند.به اين ترتيب ، همه گاوها را تقسيم و زمينها را هم تا دل کوير ، مرزبندي و به اهالي روستا واگذار کرده بود . پدرم ميگفت : همه با هم بايد اين جا را آباد کنيم و در قلب کوير پيش برويم . بهترين صيفيجات در اين منطقه کويري به عمل ميآمد . ذرت ، جو ، گندم و … از ديگر محصولات روستاي نوبنياد پدرم بود .
منبع: http://www.sajed.ir
[10/1/1387- 10:0 ص] پرواز 3
[7/1/1387- 11:13 ص] عبور
[7/1/1387- 10:46 ص] براي شادي روح شهيدان دفاع مقدس صلوات بفرستيد
[آرشيو شده ها]
بازديد ديروز: 3
کل بازديد :607
نام: | |
ايميل: | |
